را به همه عارفان واقعی
حادثه عاشورا تسلیت عرض مینمایم
واسه داداش کوچیکتون دعا کنید آتیش افتاده تو زندگیش........
سلام......
دوباره اون درد قدیمی اومده سراغم....زخم کهنه ای که فکر میکردم دیگه نیست سر باز کرده و همه ی جونم روپر از چرک و کثافت کرده...میدونی گفتنش واسم سخته اما مثه سگ پشیمونم.....اخه منی که قاچاقی اسم ادم رو روی خودم گذاشتم چه به عاشقیت و دلبازی؟...عجب بازیه سختیه.....مخصوصا که حریفت دله...قدیما تا دلم میگرفت یه قلم و دفتر با یه پاکت سیگار بر میداشتم و میرفتم لب زاینده رود....مینوشتم و میکشیدم...دود میکردم و میساختم....تموم دنیای کوچیکم رو همین ورقای سیاه شده و خودکارای به ته رسیده تشکیل میداد تا اینکه سر و کله ی دل لامصبم پیدا شد و زد کاسه کوزه ی زندگیمو به هم ریخت درست همون وقتا بود که کنار زنده رود گریه میکردم به موت قسم یه شب یه بنده خدایی فک کرده بود ابکی خوردم یا چیزی زدم خلاصه فک کرده بود نعشه ای چیزی شدم که اینجوری عنان از دستم در رفته و دارم عر میزنم اومد نشست کناردستمو گفت...بگذریم.....حکایت ماحکایت ماهی های دریاست که همش به اب بد و بیراه میگند اما خودشون از همه بهتر میدونند که اگه یه ثانیه اب نباشه فاتحشون خوندست........
دوباره اون درد قدیمی اومده سراغم....خدایا تا کی باث بکشم؟...چی از جونم میخوای؟دیگه از این کوچیکتر و ذلیلتر هم مگه میشه شد؟به جون اقام اگه میشد میشدم...دیگه نه دلم به کار میره نه سرم به درس نه دستم به قلم شدم یه مجسمه ی متحرک ...صبح زود الکی و بی هدف میزنم بیرون و میرسم دانشگاه ...مات و مبهوت....عصر که میشه سیگار به دست......تف به این زندگی بیاد...اشرف مخلوقاتت شده یه پیزوری دربه در که حتی حال سلام جواب کردنم نداره ....رفقا انگ غرور بستن به نافش ولی این غرور نیست یه چیز دیگست نوکرتم.....راستی آخدا خیلی وقته دیگه سینما هم نمیرم....از تاریکی میترسم...سینما تاریکه...دلم میگیره ....میزنم زیر گریه...مردم میخندند....خجالت میکشم...میزنم زیر گریه...دلشون واسم میسوزه...میزنم زیر گریه....چرا گریه میکنی؟.....بغضم میترکه... بچه میشم...خجالت...ابروریزی...ترحم...چقدر دوست دارم گریه کنم...دوست دارم زیر بارون گریه کنم میخوام روی اسمونتو کم کنم...هه هه من دیگه چه جونوریم..راستی یادته چند سال پیش نماز شب میخوندم؟همون موقع که کنکور داشتم...چه دل خرمی داشتم...نه؟..میدونم به من میخندیدی وقتی میدیدی با دستای لرزون و چشمای تر میگم..."یا قاضی الحاجات...یا کافی المهمات"....اما تو دلم اندازه یه نخودم توکل نیست ...فک کنم زده به سرم ..این درد لعنتی درمون مرمون انگاری نداره...به طاعون و وبا گفته زکی.....رفتم پیش حکیم گغت این یه فقره از دست بشر خارجه برو پیش اوس کریم...حالا اومدم باوفا.....بوگو باث چیکار کنم....نسخمو خودت بیپیچ....شاید شفا بگیرم....اخر عاقبتم شده عین مجید سه کله علی حاتمی....کاش منم نرسیده تموم کنم...موندم وقتی خودکشی بده چرا خودت مرضشو به جون ادم میندازی؟یه وقتی میگفتم خدا بندازش رو دست نداره اخه کنه ی سینما رو خوب انداختی به جونم حالا هم میگم ولی این یکی که انداختی اندازه تنم نیست توش گم میشم...سرم گیج میره...میخورم زمین... میخندد...گریه میکنم....اه..بسه امیر...بسه....تا کی میخوای التماس کنی؟...خدا بهت نون نمیده...باث گشنگی بکشی داش امیر....تحمل کن...تو رو که هر نونی سیر نمیکنه....پس صبر کن..تازه تنورش رو روشن کرده..وایستا تو نوبت شایدکرم اوس کریم گل کنه و یه خاشخاشی کنجدی بندازه وسط سفرت...آخ آخ چه حالی میده...وقتی دوش به دوش و دست به دست باهاش از شهرستون تا پل جویی قدم بزنی و اون موقع با تمام وجود خداتو حس کنی.....ببینی چه خدای باحالی داری.....خدایا نذار بگم....من عاشق شدم...دیگه چقد این اقا پسر کوچیک بشه واسه دل گندش؟.....دستشو بگیر...دوستت داره...خودتم میدونی...منتها اینقد گیج شده که حالیش نیست داره چیکار میکنه.....چند وقته سیگار هم نمیکشه....سینما هم نمیره....فقط روم به دیوار دستاش باز قلمی شده....که اگه اشاره کنی قلمش رو میشکونه...فقط دلشو دریاب که بدجور اتیش گرفته....خیلی دوستت داره...دوستش داشته باش.........
باز هم ان دلتنگ همیشگی دلتنگیهای کودکانه اش را نامه میکند و برایتان میفرستد تا مرحمی بر دل سوخته اش باشد...........به بزرگی دلتان ببخشید اخر وقتی حجم درد و اندوه ادمی زیاد گردد و دل از کف برود بند از دست و پای زبان گشوده میشود و دل و زبان که همراه شوند خود نیک میدانید که اتش بر کاشانه ی جان افتد....از زندگی سیر شده ام و در پی انم که جوری درست و حسابی کلکم کنده شود تازه الان میفهمم که این همزادپنداری که با شما دارم به سبب نزدیکی هدفم به اهداف شما و ادمهایی است که شما خالق انهایید ...چند صباحی است با گروهی سوخته دل اشنا شده ام که انها نیز دغدغه شان شمایید و اثارتان خوراکشان....در این روزگار که چیز دندانگیری عاید جویندگان طریق عیاری نمیشود و غیرت دوستان و ناموس پرستان به کفر ابلیس هم نمی ارزند این رفقا زیر علم شما عارفانه سینه میزنند و ذکرشان یا غیرت و یا ناموس است........انها شب زنده دار شمایند و همه داشته شان معرفت شماست که از این بالاتر داشته ای نیست چون شناخت شما شناخت مردی و جوانمردی است که تجلی عینی شرف و انسانیت و حریت و عاشقیت در سینما شمایید....نمیدانم اهل کجایند؟سن و سالشان را هم نمیدانم اما میدانم که انها بیش از من و هر کسی گوهر وجودی شما را یافته اند یکی از انها خود را سید رسول گوزنها مینامد و دیگری زینی یا سید دوزخی گویا او هم دوزخ شما را به بهشت پوشالی هنرمندنماها ترجیح میدهد و سوختن در این دوزخ را مقدس میپندارد ...اینها گوزنهارا در سینما دیده اند و چه سعادتی از این بالاتر.......اما افسوس که حرف دلشان که حرف من هم هست در این بلاروزگار خریداری ندارد در روزگاری که کسی حرف شما را نمیفهمد و کسانی که سنشان از عدد فیلمهای شما هم کمتر است به اسانی فیلمهای شما را در تروازوهای نا میزانشان به نقد میکشند و هنر را میکشند.......انقدر از رییس بد گفتند و نوشتند که حد نداشت و درد اینست که چطور کسی که حتی ذره ای از دغدغه های زیبا و انسانی شما را نمیشناسد ناقد فیلم شما میشود....ای کاش اینها نگاهی به گذشته می انداختند به ان روزگاری که سینمای ما به مثابه ی زن بدکاره ای بود که هر ابوالبشری به ان تجاوز میکرد دورانی که سینمای ایران به گندابی میماند که هیچکس تاب این را نداشت که حتی لحظه ای در کنارش بماند اما شما در اوج جوانی جانانه ایستادید و قیصر را متولد کردید تا ناجی سینمای ما شود و ان گنداب با ظهور "رضا موتوری" "خاک""گوزنها" و "سفرسنگ" به رودی مصفا مبدل گشت که خنکای ابش بیضایی ها و کیارستمی ها و مجیدی ها را به خود جذب کرد و حال بعضی از این اقایان خود را تافته ی جدا بافته میدانند و شما و مجاهدتهایتان را گویی از یاد برده اند....شاید اگر شما نبودید همینهایی که الان طبل روشنفکری میزنند با افتخار گنج قارون میساختند و کسانی که ظالمانه اثارتان را نقد میکنند شمسی پهلوون میدیدند و ابلهانه میخندیدند.........کسی نیست به ان خانم یا ان به اصطلاح اقا که اغواگرانه در پشت تریبون خانه سینما نفس چاق میکنند و خود را دار و ندار سینمای ایران میدانند و احساس خوشتیپی و معروفیت میکنند بگوید اولا این تندیس که در دست شماست تندیس اسکار نیست!!!!شمایلی است از جنس حلبی که با ریا مطلا شده تا برق مصنوعیش قوت قلبی بر ضعیف دلانی چون خود شما باشدو ثانیا ان روزها که شما خوره ی تیزر های تبلیغاتی بودید مسعود کیمیایی در کوبا با انتونی کویین تخته نرد بازی میکرد......فاجعه اینست که اینها فرق ساختن "خون بازی" یا "روز سوم" را در سال ۸۶ با ساختن "قیصر" در ۴۸ و "خاک" در ۵۴ یا "گوزنها" در ۵۶ نمیدانند......نمیدانند زندان رفتن و بازجویی شدن به جرم فیلمسازی معنایش چیست......نمیدانند با بی پولی هنرمندی کردن چه طعمی دارد........یا فلسفه ی انارشیست بودن در دل زمانی که جزای تجمع بیش از سه نفر مرگ بود چیست........دلتنگم استاد..........چرا باز همت نمیکنید؟......به خدا هنوز هستند کسانی که زندگیشان سینماست و چشمشان دوخته به پرده ی سینماست به امید انکه باز هم رضا با موتورش بیاید و دست خونیش را محکم بر پرده سفید سینما بکوبد......و فرهاد بخواند.......شما گفتید که شنا اگر بر خلاف جهت رود باشد دل پذیر است شما بودید که گفتید سینما مفت چنگ پایین شهری هاست انهایی که پول رفتن به اپرا را ندارند انها که حوصله ی فلسفه ندارند و چایکوفسکی و بتهوون را دوست ندارند.......پس چرا دوباره به دنیای انها سر نمیزنید؟چرا باز به ظهیرالاسلام و بازارچه ی نواب نمیروید........چرا باز سه پایه ی دوربین را به مولوی و راه اهن و لب خط نمیبرید تا باز بچه ها ی پایین شهری که از جنس شما هستند بوی خوش سینما را حس نکنند ....شاید مسعود بعدی یکی از همینها باشد....چندی پیش جواد طوسی هم که شیفته شما و نگاه شماست از دستتان مینالید و گله میکرد و میسوخت...........چه شده است استاد که حتی ادمهای فیلمهایتان هم ان قدیمیهای به اخر هط رسیده نیستند همانها که مرسدس چند صد میلیونی را پیش کش مرام و معرفت رفاقت میکنند و میسوزانند من فیلمهایتان را دوست دارم چون درکشان میکنم اما چه کنم که رییس باب دندانم نبود میدانم در حدی نیستم که نظرم را ابراز کنم اما انصاف بدهید.....چگونه میشود که بین همه ی اثارتان تنها "رییس" و دو سه تای دیگر در ظرف عقل و دل من جای نمیگیرند؟میدانم که شما هم خسته اید از این همه دورنگی و تزویر و ناجوانمردی یا از اینکه مدل اتومبیل یا اتفاقات شخصی شما را برای ترور شخصیتی شما به کار میگیرند و حریم خصوصی زندگیتان را میشکنند اما شما مرد ایستادگی و مبارزه هستید و میدانم در همین روزگار هم که به قول خودتان دیگر نمیشود قیصر و گوزنها ساخت باز هم طرحی نو خواهید زد و دهان دشمنان متعددتان را خواهید بست....من و هزاران نفر مثل من منتظریم تا باز هم شما اثری در خور پدید اورید .....چشم انتظار سید و قدرت و صالح و مسیب و رضا و .......سلطان و نوری و امیر علی هستیم..........مخلص کلام گلی باشد از گلستان وجودتان....سلامتی سه تن ناموس و رفیق و وطن.........سلامتی سه کس زندونی و سرباز و بی کس......سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره......سلامتی ازادی....سلامتی زندونیای بی ملاقاتی...
این ماجرا مال ۴ سال پیشه....نزدیکای افطار بود ...من وبابام جلوی خروجی زندان اصفهان ایستاده بودیم...سه شنبه ها روزی بود که زندانیا ازاد میشدند...قرار بود عموی خدا بیامرزم بعد از هشت سال حبس ازاد بشه....عمو محمدم مرد بزرگی بود....بیخود و بی جهت افتاده بود حبس و بالاخره دادگاه رای بر بی گناهی عموم داده بود....هر چند یک ماه بعد دادگاه دوباره عموم را احضار کرد و حکمش اعدامش رو صادر کرد...به صاحب این ماه قسم میخورم عموم رو الکی کشتند...تشییع جنازش اونقدر با شکوه بود که همه فکر میکردند یه ادم صاحب نام یا صاحب مقام از دنیا رفته....همه ی مردم اصفهان حتی کسایی که از عموم دل خوشی نداشتند میدونستند بی گناه بوده....بگذریم.....دم در زندان خیلی شلوغ بود هر چند دقیقه یه بار یه نفر رو ازاد میکردند و همه میریختند دورش تا از زندونیه خودشون خبر بگیرند....کم کم همه رفتند و من و بابام نگران شدیم...یه پسر جوون که هیچکس به استقبالش نیومده بود از زندان اومد بیرون بابام بلافاصله رفت جلو و ازش پرسید محمد احمدی رو میشناسی؟قرار بوده امروز ازاد بشه ...جوون گفت اره اگه چند دقیقه صبر کنی سر و کلش پیدا میشه ... بابام صورت جوون رو بوسید هیچوقت اینقدرخوشحال ندیده بودمش...جوون از بابام پرسید سیگار داری؟ گفت :شرمندتم من دودی نیستم...به جوون اشاره کردم که بیاد طرفم بعد یواشکی سیگارم رو از جیبم بیرون اوردم و گذاشتم تو دستش گفت چیه مگه داری جنس قاچاق رد میکنی که اینقد ترسیدی؟گفتم بابام بفهمه شاکی میشه...خنده ای از روی تمسخر کرد و رفت...غیر از ما یه زن جوون با دختر بچه اش اونجا منتظر بودند تو عمرم دختر کوچولوی به این خوشگلی و شیرین زبونی ندیده بودم هر دو تاشون خوشحال بودند بابام رفت جلو و از زندونیشون پرسید زن جوون گفت شوهرم قراره ازاد بشه از دخترک پرسیدم اسمت چیه کوچولو؟ گفت:نازنین...یه پاکت سیگار کنت تو دست دختر بچه بود گفتم عزیزم این چیه تو دستت؟گفت واسه بابام خریدم...اخه بابا رضام از اینا خیلی دوست داره مامانش هم چشماشو درشت کرد و به طرز زیرکانه ای گفت: ارررررره خیلی دوست داره.......بعد دو تایی زدند زیر خنده...من و بابام هم خندمون گرفته بود....زنه واسمون تعریف کرد که نازنین هنوز باباش رو ندیده وقتی علتش رو پرسیدیم گفت اخه نازنین که به دنیا اومد باباش تو زندان بود ازم خواست هر میرم ملاقات با خودم نبرمش اخه میگفت اگه ببینمش دیگه نمیتونم جداییشو تحمل کنم تازه نازنین هم هوایی میشه....جدا راست میگفت ادم چطور میتونه دوری بچه ی به این نازی رو تحمل کنه؟ داشتیم به شیرین زبونیای نازنین گوش میکردیم که عموم پیداش شد ...یواش یواش داشت راه میومد خیلی پکر بود بابام طاقت نیاورد و پرید تو بغلش تا اون روز هنوز اشک بابام رو ندیده بودم هر چند بعد از اعدام عموم یه چشمش خون بود یکی دیگش اشک....حلقه گل رو از ماشین اوردم و انداختم گردن عموم....عموم هاج و واج بود...گرفته و غمگین به نظر میرسید...زن جوان اومد جلو و به ما تبریک گفت بعد از عمو پرسید شما رضا کریمی رو نمیشناسید؟شوهرمه...عموم یه کمی مکث کرد و سرش رو تکون داد یعنی نمیشناسمش...تا وقتی سوار ماشین شدیم عموم از نازنین کوچولو چشم بر نمیداشت....هوز خیلی دور نشده بودیم که عموم زذ زیر گریه...بابام زد کنار و ازش پرسید داداش چی شده؟اخه چرا گریه میکنی؟عموم ازم پرسید هنوز وقت افطار نرسیده؟گفتم نه عمو جان اما چیزی به اذان نمونده...بابام که حسابی کلافه شده بود به عموم گفت ای بابا نصف عمرمون کردی بگو چی شده دیگه؟عموم گفت؟من رضا کریمی رو میشناسم...۳سال با هم هم بند بودیم...اون دختر کوچولو نازنینه؟ بابام گفت اره....عمو با گریه گفت رضا نیم ساعت پیش وقتی داشت از زندان ترخیص میشد دم در خروجی اسایشگاه سکته کرد و در جا مرد...نتونستم به زن و بچش بگم......من و بابا خشکمون زده بود از شیشه عقب ماشین به نازنین و مامانش نگاه میکردم نازنین واسم دست تکون می داد...هر دوشون خوشحال و امیدوار بودند و من نمیدونستم باید چیکار کنم...یه دفعه نگهبان زندان به مادر نازنین همه چیز رو گفت هر دوشون زدند زیر گریه ...مادر نازنین خودش رو به زمین و زمان میکوبید و نازنین مات و مبهوت به مادرش نگاه میکرد پاکت سیگاری که قرار بود به باباش بده از دستش افتاد توی جوی اب...از ماشین پیاده شدم پدرم سرش رو به فرمون چسبونده بود و عموم به نقطه ای زل زده بود...کنار جوی اب ایستادم امبولانس از زندان بیرون اومد و نازنین و مادرش شیون کنان سوار امبولانس شدند...پاکت سیگار روی اب جوی به ارامی به سمت من میومد خم شدم و پاکت سیگار را از توی جوی اب برداشتم...امبولانس از کنار ما رد شد در حالی که نازنین صورتش رو به شیشه ی امبولانس چسبونده بود و به پاکت سیگار توی دستم نگاه میکرد صدای اذان از رادیوی ماشین شنیده میشد عموم یه نخ سیگار اتیش کرد و گذاشت گوشه ی لبش...بابام گفت پسرم بیا بریم الان همه سر سفره افطار منتظر ما نشستند...همینطور که به طرف ماشین میرفتم پاکت سیگار رو مچاله کردم اما احساس کردم یه چیزی داخلشه...پاکت سیگار رو که باز کردم توش پر بود از شکلات و اب نبات.......
مهم این نیست که فیلم رئیس "به شماره" چندمین کار من است. مهم این است که فیلم رئیس و یا هر فیلم دیگری در کدام برش از تحولات اجتماعی امروز جاگیر می شود.
اگر فیلم رئیس و یا هر فیلم دیگری در این جاگیری اجتماعی خودش تسلیم اضطرابات اجتماعی نشود و بتواند اضطراب را نقد کند به ماندگاری در حیطه "نقد اجتماعی" نزدیک می شود.
بهتر آن است که یک منتقد فیلم در مقابل اثری اجتماعی، بتواند جامعه به روزش را نقد کند، اما داوری و نقد اجتماعی به سختی می تواند به روز باشد چون با دو فرایند مهم، جدا از هم، اما به شدت محتاج هم روبروست. فرایندهای دریافت و تشریح.
دریافت اثر به وسیله منتقد، به دلیل دریافت که یک امر خصوصی است می تواند، مستقیم، کارساز، پیش بینی کننده و تاثیرگذار باشد. می تواند با مخاطبش در ایستگاه هاییبه ملاقات های دانسته گی و ضرورت برسد، اما در مقوله تشریح، منتقد درگیر مناسبات ممیزی در مطبوعات و سایر مراجع دیگر بشود و دریافتش را نتواند بنویسد. این به واسطه جامعه در حال دگرگونی، مضطرب و مسئله دار که دائم در حال تغییرات اجتماعی است به وجود می آید.
فیلم فکاهی و کمدی از نوع فیلم های متداول سر راست احتیاجی به نقد ندارد. فیلم چهارشنبه سوری از این مقوله جدا است چرا که به یک ساخته ی هنرمندانه می رسد و شاید چندین استثنای دیگر.
جامعه با فیلم های این چنانی به سرعت به Identificationمی رسد (که به غلط همذات پنداری فارسی شده است) این یکی پنداری، تصور یکی شدن در فیلم های جدی و جامعه نگر به سختی به وجود می آید.
در این حال، بعضی از نویسندگان سینمایی کم کار و کم نوشته می شوند و بعضی ها به خاطر حیات یک نشریه گرفتار می شوند و به خاطر این که حضور خود را اعلام کنند به چرک گویی و کثیف نویسی می رسند و به دلیل ناتوانی در نزدیک شدن به اثر، به زندگی خصوصی و رفتارهای کارگردان و بازیگر که بیشتر حاصل تخیلات بیمارگونه است، می پردازند. این نگاه تسری پیدا می کند به دوستار سینما و هنرمند هنوز بیان نشده، که بیشتر شهرستانی است. خود به خود این استعدادهای تازه فیلم شان می شود خستگی در کردن، لبخند زدن و در تاریکی ساکت شدن. نویسنده سینمایی که هیچ گاه فیلمساز نشده و بسیار هم تجربه های کناری سینما را از نوشتن تا تیتراژ داشته است، چطور می تواند با واژه های اجتماعی در این مقوله به تظاهر بپردازد؟
دو فیلم بزرگ از داریوش مهرجویی عزیزم که بسیار زیبا هستند و استادانه ساخته شده اند در این حرکتهای ارزان نویسی سینما، در این نفهمی های سینمای اجتماعی و اضطرابات اطراف آن ضربه خوردند. "بانو" و "بمانی". در رای گیری اینان مدتی به تاریکی رفتند.
می ماند نقد، خود نقد. منتقد از نقد شدن نمی هراسد، چون مقوله نقد عزیز و مرتبه دار است. فارسی خوب و فخار. قضاوت گری های مسئول و یاددهنده و اینکه تا چه اندازه به معرفت دریافت معتقد باشد، میشود معلم. منتقدی که خودش و اثر را در نوشته اش منعکس شده می بینی و در پنهان احترامش می کنی.
منتقد در راه سنخیت تبدیل دریافت به تشریح،سلامت می گذرد. تشریحی که در تقابل دریافت، با یک جراحی کوچک و کمتر خون ریز به زبان نقد می رسد. نقدی که در بررسی دوران قرار نگیرد و با یک بار حضور در چاپ تاریک شود چه حاصلی دارد.
برای فیلم رئیس نوشتن و گفتن می ماند برای بعد.
روزی بهلول حکیم با تنی چند از دوستان مشغول صرف طعام بودند به رسم ان روزگار سفره ای در کنار گذر گسترانیده بودند و جملگی دست در سفره میکردند و باب سخن میگشودند...بهلول مساله ای بیان میکرد و جمع بر ان اظهارنظر میکردند در این اثنا سپاهیان داروغه با اسبان تاخته و شمشیرهای اخته در معابر شهر جولان میدادند و گردن کشی میکردند و هر کس فریاد اعتراض بر می اورد سر از تنش جدا مینمودند....مردم شهر چونان موش به درون خانه هایشان خزیده بودند و کس نبود تا ابی بر اتش این بی عدالتی سرازیر کند...همراهان بهلول چون صدای سم اسبان بشنیدند سفره را جمع کردند و راه را باز...بهلول در حالی که نوای اعتراض سر داده بود بر اشفت و به سمت سواران داروغه خیز برداشت...یکی از همراهان بهلول که ثانی نام داشت دامن او بر گرفت و گفت:سرت به تنت سنگینی نکند حکیم....تو نیک میدانی اینان بهلول و غیر بهلول نمیشناسند...بگذار بتازند که از تاختنشان مویی از سر من و تو کم نشود....در این حال طفلی نان به دست از کنار انها در حال گذز بود...ثانی طفل را به بهلول نشان داد و گفت:بگذار این از خدا بی خبران گردن کشی کنند چو فردا رسد این طفل و هزاران طفل مثل او سر از انان بر خواهند کند و پرچم عدالت را بر دروازه ی شهر خواهند افراخت....در این حال بهلول ریشخندی زد و نالان گفت:چه می گویی؟امروز فردای دیروز است............................
استاد مسعودکیمیایی
بر همه دوستان عزیزم مبارک باد......مخصوصا زینی و اقا سید رسول.....
تیغه من بود...
شب تولدم از هر ستاره
یک چاقو میدرخشید...
تنها من وچاقو
آوازهای پنهان فلز را
با هم خواندیم...
صدای شعر تیغه ات نافرمان و رفیق است...
تیغه ات به گل سرخ شبنم میشد...
در آن سالها انسان دو نیم بود
نیمی از او
در تخم چشم چاقو زندگی میکرد...
جهان را که گلوله و باروت
ویران کرد...
چاقو فقط یار عاشقان ماند
در تو
کنار ساحل تیغه ات میدوم ای یار...
بعد از این همه سال گم شدنت
گوش به صدای آوازت دارم...
تا باز شود
مزرعه ای از هزاران تیغه ی باز...
که خورشید در تمامشان
یکدست
نور باریده است...
میخواهم با اعتراض
آواز تیغه های باز را
باز بخوانم...
"مسعود کیمیایی"